پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

225

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

ولى قاضيان همگى يك سخن بودند و رأى به كشتن داريوش دادند و اين بود كه سركردگان داريوش را بند كرده به اطاقى در آن نزديكى بردند و ميرغضب را بدانجا خواندند . ميرغضب با تيغى كه هميشه سر گناهكاران مىبريد به اطاق درآمده ولى همين‌كه دانست گناهكار داريوش است ترس بر او چيره شده خود را پس كشيد و از در بيرون رفته چنين گفت : من آن توانايى و دليرى كه سر پادشاهى را ببرم ندارم ولى باز جرو فرمان قاضيان كه دم در ايستاده بودند ، دوباره بازگشته و موهاى سر داريوش را گرفته با يك دست او را به زمين خوابانيد و با دست ديگر با تيغ سر را از بدن جدا كرد . برخى مىگويند كه قاضيان حكم را با بودن خود ارتخشثر دادند و داريوش چون مرگ را پيش چشم ديد سراسيمه خود را بر پاهاى پدر انداخته آمرزش خواست ولى ارتخشثر به جاى آمرزش خشمناك به پا خاسته شمشير خود را كشيده چندان زد كه او را از جان انداخت . سپس هم روى به سراى خود آورده در برابر آفتاب به نماز ايستاده چنين گفت : آسوده بزييد اى مردم ايران و به همهء ديگران پيام برسانيد كه اهورامزداى توانا از كوشندگان در راه انديشه‌هاى ناپاك و بىراه كينه باز جست . اين بود نتيجه آن فتنه‌جويى از اين پس ميدان اميدهاى اوخوس بازتر شده و به پشتيبانى آتوسا اميدوارتر گرديده ولى هنوز از آرياسپيس « 1 » كه پس از او يگانه بازمانده از پسران قانونى پدرش بود و از آرساميس « 2 » كه يكى از پسران ناقانونى پدرش بود بيمناك مىزيست . زيرا آنكه آرياسپيس بود از ديرزمانى ايرانيان او را نامزد پادشاهى برگزيده بودند و اين نه به جهت بزرگترى او از اوخوس بلكه در سايه نيك‌نهادى و ستوده‌خوبيهاى او بود . آرساميس نيز در سايه خرد و دانايى خود به راستى شايسته پادشاهى بود و از آن سوى ارتخشثر او را بسيار دوست مىداشت و اين موضوع بر اوخوس پوشيده نبود . بارى اوخوس بر هر دوى اين جوانان دام گسترده و چون در راه آرزوهاى خود از خونريزى هم باك نداشت كمر به نابودى هر دوى آنان بست . آرساميس را از راه خوانخوارى و آرياسپيس را از راه حيله‌انگيزى . درباره آرياسپيس خواجه‌سرايان و نزديكان پدر خود را فريفته بدان واداشت كه خبرهايى پراكنده نمايند بدين

--> ( 1 ) . Ariaspes ( 2 ) . Arsames پسران ناقانونى آن پسرانى بودند كه از برگزيدگان زاده مىشدند .